تبليغاتX
 فرشته ی آسمون عشق

فرشته ی آسمون عشق

دلنوشته های نورا

 

اموخته ام!

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه
زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم...


جمعه دوم اسفند 1387 |

 

می خوانم تورا...

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را

در كنار جويباري از غرل

با سرود آب مي خوانم تو را

شب به قصد كوچه بيرون مي روي

در شب مهتاب مي خوانم تو را

خستگي را مي تكانم از تنت

با زبان خواب مي خوانم تو را

با لباني كه عطش بو سيده است

با صداي آب مي خوانم تو را

عكس خاموشم كه تا پايان عمر

با دلي بي تاب مي خوانم تو را...

با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را

در كنار جويباري از غرل

با سرود آب مي خوانم تو را

شب به قصد كوچه بيرون مي روي

در شب مهتاب مي خوانم تو را

خستگي را مي تكانم از تنت

با زبان خواب مي خوانم تو را

با لباني كه عطش بو سيده است

با صداي آب مي خوانم تو را

عكس خاموشم كه تا پايان عمر

با دلي بي تاب مي خوانم تو را...


جمعه دوم اسفند 1387 |

 

بیا بگیر!قلبمم مال تو....

 

 

                    


جمعه دوم اسفند 1387 |

 

تواسمون قلبم...

تواسمون...پرنده پرنمیگیره                               وقتی که دلت میگیره ازمن

اخه قناریمون دیگه اواز نمیخونه                         وقتی که دلت میگیره ازمن

دلت میگیره ازمن                                               نگاه نمیکنی دیگه توچشمام

دلم میمیره ازغم                                               چراگوش نمیدی دیگه به حرفام

تواسمون قلبم بی توستاره ای نیست                 نورامیدمن راه چاره ای نیست

منو عذاب بی تو موندن کنج خونه                         میشینمو میگریم از تونشونه ای نیست

                       

 


جمعه دوم اسفند 1387 |

 

دوستت دارم

بهترین ترانه رو من ازچشای تو می سازم

تو قمار زندگیمو تونباشی من میبازم

اگه باشی در کنارم باتومن مالک دنیام

بی خیال غربت وغم بی خیال نور فردام

مثل اسمون که تنهاامیدش چندتاستاره ست

دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره ست

اثرانگشت تویعنی قصه ی خوب نوازش

درنگاه عاشق تو غزل ابی خواهش....

جاده های مهربونی میگذرن ازتو نگاهت

میگذره شبای تارم باخیال روی ماهت....

 


جمعه دوم اسفند 1387 |

 

دارم از دستت دیوونه میشم......

 

یه روز میگی دوستم داری...

یه روز سربه سر دلم میذاری...

یه روز میگی برای من میمیری...

یه روز میری منو تنها میذاری...

دارم از دستت دیوونه میشم...


سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

 

عشق یعنی عشق من با من بمان

Click to view full size image


یکشنبه بیست و نهم دی 1387 |

 

بهانه

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....


شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

 

صبر سنگ!

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز گفتم
لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کُشت
باز زندانبان خود بودم


آن منٍ دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد


در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شــبســـتانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم، نمی دانی
........
........
........
........
........
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟


بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

 

عشق یعنی خواهش زیبای دل

      


شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

 

عشق بی قیدوشرط

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم

درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می­خواهی می­توانی تمام سیب­های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.


آن وقت پسر تمام سیب­های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می­خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.

درخت گفت: شاخه­های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه­ای بساز.

و آن پسر تمام شاخه­های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت­تر از همیشه برگشت و گفت: می­دانی؟ من از همسر و خانه­ام خسته شده­ام و می­خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله­ای برای مسافرت ندارم.

درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو..

پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.

شما چی دوستان؟آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟ آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟

مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.

آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟
عیب جامعه این است که همه می­خواهند فرد مهمی باشد ولی هیچکس نمی­خواهد انسان مفیدی باشد.
درختان میوه خود را نمی­خورند،

ابرها باران را نمی­بلعند،

رودها آب خود را نمی­خورند،

چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.

اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می­کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.

هر چه بیشتر بدست می­آوری، هرچه کمتر می­بخشی، کمتر داری

زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟ کدوم از ما می­تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟

با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه

دوستتون دارم

 


دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |

 

مزاحم دیده ات نمی شوم!

من خام وعده، وعیدت نمی شوم
شیطان نقشه های پلیدت نمی شوم

ترسم ز موقعی ست که دستی به تو دهم
پاپیـچ من نشــو که مریدت نمی شوم

وقتـی قرار بــوده، برایــت نـمرده ام
خمپاره ام نشو که شهیدت نمی شوم

ای گربه ی سیاه و قشنگ و ملوس من
تسلیم سبز و سرخ و سفیدت نمی شوم

من تشنه ام به خون تو و تو به خون من
آبی بنوش، چون که یزیدت نمی شوم

دنیا به صرف قاعده اش پیش می رود
دیدم خودم، مزاحم دیدت نمی شوم!


جمعه بیستم دی 1387 |

 

نرو از پیشم...

نرو از پیشم بری بدون تو...

شمعدونی کنار حوض یخ میزنه...

نرو از پیشم بری بدون تو...

ماهی قرمز تو حوض میمیره وپرمیزنه

تو بری دستای من تنها میشن

دل وعشقم بی توبی پناه میشن

توبری کی رو موهام گل میزاره

روی چشمام گل بوسه میکاره

تو بری کی اشکامو پاک میکنه

وقتی من تنهامیشم فوری منویادمیکنه

توبری قناری توقفسم بادل من قهرمیکنه

نمیمونه نمیخونه که دل تنهامو اروم بکنه...


جمعه بیستم دی 1387 |

 

خوش خیال کاغذی...

دستمال كاغذي به اشك گفت
"قطره، قطره ات طلاست
يك از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟"
اشك گفت:
"ازدواج اشك و دستمال كاغذي!!
تو چقدر ساده اي
خوش خيال كاغذي
توي ازدواج ما
نو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش "
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت، مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغتل
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت

پنجشنبه نوزدهم دی 1387 |

 

ستاره بارون

به خداکه این دل من شب وروز درانتظاره

تواگه پیشم نباشی زندگیم صفانداره

شب وروزبی توبودن برامن چه جانگدازه

چه کنه بیچاره این دل بانبودنت می سازه

تومثل یه غنچه خندون توطراوت بهاری

تولطیفی مثل بارون تومثل یه چشمه ساری

توی باغ ارزوهام گل عشق توشکفته

توی چشمای قشنگت رازعشق من نهفته

گل عشقتومن هرشب توی باغ دل می کارم

صبح که میشه غنچه هاشودونه دونه می شمارم

اسمون پراز ستاره ست توی اسمون یه ماهه

اگه ماه یه شب نتابه همه جاتاروسیاهه

پس تواین شبهای تاریک توبیاوماه من باش

توی دشت ارزوها توچراغ راه من باش.....


پنجشنبه نوزدهم دی 1387 |

 

سوز و ساز

انکه باعشق توهم ساخت وهم سوخت منم

انکه عشق ازنگه مست تواموخت منم

انکه چشمش همه اوقات به دنبال توبود

دیده برقامت رعنای تومی دوخت منم

انکه یک عمربه بازار زمان عشق خرید

به همه ملک جهان عشق تونفروخت منم

انکه پروانه صفت دورتومی کردطواف

همه شب تابه سحریکسره می سوخت منم

انکه جان وتن اوسوخته بودازغم عشق

باردیگربه دلش اتشی افروخت منم

انکه عمری همه جابذرمحبت پاشید

حاصلی غیرغم ورنج نیندوخت منم.....


سه شنبه هفدهم دی 1387 |

 

لیلی و مجنون

تومجنونی ومن مجنون پرستم          تومیدانی چه می گویم چه هستم

نمیداندکسی حال من زار                  تویی برقلب بیمارم پرستار

اگریک لحظه بی یادتومانم                 هزاران شعله می افتدبه جانم

خیالت لحظه ای ازمن جدانیست        دراین دنیابجز مجنون مرا نیست

من وتو دردوجسم هستیم یک جان    ازاول بین مااین بوده پیمان

اگرعشقت نباشددروجودم                   زهم پاشیده گرددتاروپودم

تویی مجنون تمام هستی من              بوددنیایم ازنورتو روشن

به هرنیمه شبی باچشم گریان            بریزم اشک برخاک بیابان

به درگاه الهی بادلی زار                      دعایم این بودباچشم خون بار

 خدایا مهرمجنون بیشترکن                  به قلبم عشق اوراشعله ورکن 


دوشنبه شانزدهم دی 1387 |

 

من تورومی خوام

 


دوشنبه شانزدهم دی 1387 |

 

معنی عشق

عشق یعنی واله ومفتون شدن

دل زکف دادن چنان مجنون شدن

عشق یعنی ناله یعنی سوزودرد

اشک غم بردیده برلب اه سرد

عشق یعنی گریه های بی امان

اتش سوزنده ای درجسم وجان

عشق یعنی دردورنج بی شمار

می بردازتن توان ازدل قرار

عشق یعنی ایت لطف خدا

خودبو ددرد  وبه هردردی دوا

عشق یعنی اسمان یعنی زمین

مثل اوا زقناری دلنشین

عشق یعنی خواهش زیبای دل

بی قراری ها بی پروای دل

عشق یعنی ارزویعنی امید

رویش یک شاخه ی یاس سپید

عشق یعنی شهدگلهای بهار

نغمه های بلبلان برشاخسار

عشق یعنی رمزوراززندگی

عاشقی یعنی نیاز زندگی

عشق یعنی ارزوی وصل دوست

بردل عاشق همین یک ارزوست....


شنبه چهاردهم دی 1387 |

 

سر و سودا

مراعشق توحال دیگری داد          دوباره درسرم شوروشری داد

نگاه گرم ان چشم فسون کار        به مرغ درقفس بال وپری داد

یکی بوسه ازان لبهای شیرین        چنان شهدوشراب وشکری داد

نمودم عهدتاجامی ننوشم             به دستم چشم مستت ساغری داد

که تاشعری بگویم عاشقانه           به من لوح وکتاب ودفتری داد

هوای عاشقی ازسربدربود             دوباره پرزسودایم سری داد

برای لحظه های بی توبودن            دلی پرسوزوچشمان تری داد

مبادازین سخن رنجیده گردی          که هرعشقی به من دردسری داد


شنبه چهاردهم دی 1387 |

 

عشق

بازیک غزل حکایت کسی که عاشق است

بازماوکشف خلوت کسی که عاشق است

درسکوت چشم دوختن به جاده های دور

بازانتظارعادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ماگشوده پس کجاست

دستهای بامحبت کسی که عاشق است

بازهم سخن بگوسخن بگوشنیدنی ست

اززبان توحکایت کسی که عاشق است

من اگربخواهمت نخواهمت توخوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغضهای شب همیشه سهم ناامیدهاست

خنده های صبح قسمت کسی ست که عاشق است

شاخه هاخداکندبه دست بادنشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

ای شما که دل نمیدهیدوایستاده اید

درخیال کشف خلوت کسی که عاشق است

منتظر نایستیدنوبت شماکه نیست

نوبت من است نوبت کسی که عاشق است


جمعه سیزدهم دی 1387 |

 

گیتار

باسیم نازمژه هات یه عمره گیتارمیزنم

نگاهتوکوک نکنی من خودمودارمیزنم

چشات اگه روپنجره نقش ستاره نزنن

دست خودم نیست دلموبه درودیوارمیزنم 

 


جمعه سیزدهم دی 1387 |

 

رخ دلربای تو

چشم هایت سبززیتون سبزباز

شوخ وزیبامست مست ونازناز

هردو جامی پربلور و پرشراب

گه خماروخسته گاهی نیمه باز

درنگاهت شورومستی خفته است

خفته اما با هزاران رمز و راز

گیسویت چون شام هجران تارتار

هم سیاه و چون شب یلدا دراز

لب چنان غنچه میان شاخ گل

غنچه ای خندان زشبنم بی نیاز

شیوه ات بااین وحاجت دلبری ست

از فراقت کارمن هم سوزوساز

 


جمعه سیزدهم دی 1387 |

 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!

           


جمعه پانزدهم آذر 1387 |

 
فرشته ی آسمون عشق

هرکدام ازماانسانهاهمچون فرشته هایی بایک بال هستیم.وزمانی قادربه پروازخواهیم بودکه دراغوش یکدیگرباشیم.

 

مطالب اخير

اموخته ام!

می خوانم تورا...

بیا بگیر!قلبمم مال تو....

تواسمون قلبم...

دوستت دارم

دارم از دستت دیوونه میشم......

عشق یعنی عشق من با من بمان

بهانه

صبر سنگ!

عشق یعنی خواهش زیبای دل

 
 
 
   

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس